تبليغاتX
خاکریز عشق - انتظار
انتظار!!!!!

حس غريبى است، انتظار..... حسى آرام و بى‏قرار ....... شكننده و صبور ....... حسى تولد يافته از سكوت و سكوت.... گاهى كه تحير وجودت را در بر گيرد ...... و تو نتوانى عطش ناپيداى وجودت را به معركه حضور فراخوانى گاهى كه دل آشوب‏زده به وسعت پيوسته سبز خيال راه يد

 

قلمرو نگاهت به دورتر از پيدا برسد..... آن گاه به بيكران انتظار راه يافته‏اى .... و در خيل عظيم منتظران در آمده‏اى ......... ديگر اين صبر است كه در اين ورطه درد، حكم مى‏راند........ و سكوت كه همنشين لحظه‏هاى تنهايى است ..... بى‏قرارى ديگر در دموج مى‏زند روند اب

 

موج مبهمى از بيم و اميد در تنگناى سينه جارى است....... و تلاطم اين موج است كه حيات انديشه را در كالبد روح مى‏دمد...... وگرنه تا وادى جنون به فاصله درنگى بيش، مجال نيست ....... آن جا كه همه چيز و همه كس به تقدير فراموشى سپرده مى‏شود

 

و وجود در سراپرده انكار مى‏رود...... ديگر خودى نمى‏ماند تا داغ ناگفته را با او بازگو كرد....... و مرثيه‏گوى هجران تو باشد ...... و تو حيران از اين شگفت، چشم به مرور لحظه‏ها دارى ...... تا شميم نوازشى از كوى بى‏نشان از برت گذر كند ......... و مدهوشت ....... اما دريغ كه عبور از كمند انتظار جز با بُراق طوفان، ميسر نمى‏شود

 

پس بايد به سويى ديگر پناه برد...... اما گويى كسى تو را نمى‏فهمد ........ و همه با اين معانى بيگانه هستند ........ و تو تنهاتر از هميشه بر پهنه سترگ آفتاب به تقديس محبت مشغول مى‏شوى تا انتظار به سر آيد........ اما انتظار چه دشوار مى‏نمايد......

 

چه سخت‏تر كه بار غربتى به سنگينى چهارده قرن تنهايى در ميان باشد....... به كدامين درد بايد سوخت ........ به كدامين رنج بايد گداخت ....... به درد غربت يا رنج انتظار ......... به كدامين سو بايد توسل جست

 

آسمان تنگ مى‏نمايد........ و زمين بى‏مقدار است ........ بايد به زمان متوسل شد ......... بايد به سوى آسمان دست برد ...... و فقدان را برنتافت ......... بايد نيايش را از نو آغاز كرد......... بايد ماند، سوخت و بى‏قرار بود ......... اما آيا پايانى در انتظار ؟است

 

تو را امواج دريا مي شناسند.............. تو را شنهاي صحرا مي شناسند........... تو را اي منجي دلـهاي عالم............. تمام کهکشانها مي شناسند

 

از پنجره ي نگاهم كوچه ي انتظار را مينگرم كه جاي تو در لحظه هاي آن خاليست اينك اين منم كه دعاي آمدنت را ميخوانم و تويي كه نمي آيي... كي اين دعاي من به استجابت ميرسد؟ پس كي مي آيي؟ ... به چشمانم سرمه ي اميد ميكشم و هر روز كوچه را آب ميزنم ... ميدانم كه خواهي آمد ... پنجره ي اميدم هميشه باز است و من در قاب پنجره ايستاده ام ... مي مانم تا بيايي

 

بيا اي عزيز بر بالين اخرين تمناي وجودم كه در اين سراي غريب چيزي جز اشك حسرت بر ديدگانم تسلاي خاطر از درد دوري تو نيست بيا اي مهربان كه قلبم ازفراغ تو در اتشي جانكاه سوخته بي انكه اه از نهادم برايدوحرارت عشق را جز باران پاييزي دل به خاكستري از اندوه فراغ مبدل نساخته! بيا كه اينجا يك غريبه به انتظار توست بياو اين غريب رو خوشحال كن

 

اي بهاري ترين بهار! باز هم بهار طبيعت از راه رسيد. و باز هم نيامدي تو اي بهار دلها. باز هم بهار طبيعت از راه رسيد. اما دل خزان زده من بي بهار حضور تو که به شکوفه نمي نشيند

 

اي بهار دلم! تو دير ميکني و من از تو دور ميشوم. تو باز هم دير ميکني و من باز هم از تو دور ميشوم. نه که دور شوم، نه... تو دير ميکني و من فرصت مييام تا بيشتر بشناسمت. ترا که بيشتر ميشناسم تازه درمييابم که چقدر از تو دورم. اين فاصله بود. از همان ابتدا هم بود. اين فاصله هست. هم اينک هم هست. و من دريافته ام که اين فاصله بسي بيشتر از آن است که در تصور من بگنجد. اگر ترا خوب ميشناختم بيگمان حتي جرأت نمي يافتم با تو سخن بگويم

 

 

مولاي من! اي مولاي مهربان من! ديگر بيا... من ميترسم... ميترسم آنقدر دير کني که بشناسمت. آنگونه که هستي بشناسمت. آنوقت ديگر نه ميتوانم با تو سخن بگويم و نه حتي صدايت کنم. حال که در پس پرده اي... حال که خوب نميشناسمت... شرم حضور در مقابل تو پاکترين مرا وادار ميکند تا از اينکه اذن حضور نداده اي شاد باشم. واي از آن روز که بشناسمت... واي از آن روز که پرده ها برافتد

 

اى مهربان؛ بگذار تا در ميان ستاره ‏هاى شب و تنهايى شب با تو سخنى داشته باشم؛ بگذار تا از درد جدائيت كه با غيبتت همه تكيه ‏گاه مظلومان ازبين ‏رفته بنالم؛ پيش از تو آب معنىِ دريا شدن نداشت ولى مي دانم كه با حضورت در ميان مردم هر قطره آب معنى يك دريا را ميد و حتى گياهانى كه با نبودنت اجازه زيبا شدن نداشتند ولى با تو گلستان مي ‏شوند؛ اما افسوس كه بوى غيبتت به مشام تنهاييم مي ‏رسد ده

 

 

اى آقاى من؛ شنيده‏ ام كه با نماز خواندن شماست كه خورشيد جان مي ‏گيرد و با هر نفس شماست كه روشن تر مي ‏شود! آخر از حريم كدامين بهارى كه عاشقانت با شنيدن نامت به قامت سبزت مي ‏ايستند و قلبهايشان را به سوى شما روانه مي ‏سازند؛ من مي ‏دانم كه دلانند دريا پاك است، پس چرا اى سرور امّت، ظهورت را تجلّى نمي ‏كنى؟! طوفانهاى دريا براى شما حباب است؛ پس آخر چرا ما را در اين سرزمين آفتاب، چشم‏ انتظار گذاشته ‏ايد؟  

 

روييدن خورشيد از خاك، معناى وجود تو را مي ‏دهد و بهار را در نام شما مي ‏جويم. عزيز دلم! چه شبها و روزها كه نام تو را بر زبان جارى مي ‏ساختم و به يادت هميشه دلم آهنگ انتظار را مي ‏نوازد و با پاى برهنه در جاده‏ هاى انتظار قدم برمي ‏دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/02;ساعت 13:38;  توسط اکبر عطایی;  |